Persian2English

Breaking the Language Barrier on Human Rights

Imprisoned Student Activist Bahareh Hedayat Writes Letter to Husband

June 26, 2011

 

Renowned imprisoned student activist Bahareh Hedayat who is held in Evin serving a 9.5 year sentence has recently written a letter to her husband. The following is the English translation of the letter:

Translated by Banooye Sabz, edited by P2E

I long to know where you are and how you are spending your days. What time do you wake up in the morning? When do you arrive at work? What do you wear? When do you take a shower? Are you impatient? Do you think the whether is too warm or too cold? If the weather is polluted or dusty do you feel it? I want to know how you get to the office. I yearn for the light that illuminates the steps to our house. I have forgotten, what did you say was the color of the walls of our apartment building? I yearn to know where you sleep. How do you wash your clothes? How many new people have you met that I don’t know? Who have you argued with that I am unaware of? What are you reading? What are you listening to? Do you still stay awake until the early hours of the morning surfing the internet?

I want to know how you are and what you are up to. I want to know where you shop. Are you eating fruits? It is summer now. Have you eaten any watermelons, strawberries, green plums, apricots, or cantaloupes? Were they delicious? Did you enjoy them? I yearn to know if you still get a headache if your afternoon tea is delayed. Does you cell phone still need recharging all the time? Do you still forget to take it with you? Do you still wash you hair some mornings in the bathroom sink? Do you still sometimes eat yogurt with dry bread? Have you still not bought yourself a new bag and a new shirt?

I yearn to know what you think of when you think of me. What do you want to know? What do you think of when you shop for me? What do you remember of our past together? Do you still pay attention to our anniversaries? Do you remember that you showed me Isfahan for the first time on the 25th and 26th of June in 2002?

Do you recall the days when we went to the streets so we could be together? Do you still remember the afternoons we spent at Saati Park? Do you remember Zav? Do you remember way back when you used to take me to Darband? Do you remember that we went there the last time with Ahmad in spring 2008? Do you still remember the taste of my cooking? I don’t remember it anymore…Do you recall how we slowly bought all our furniture together? Do you remember the new year in 2008? Do you remember that we went to the Caspian Sea and went to the beach? Ahmad was with us too.

Do you recall June 6th in 2002 when you gave me an ultimatum and told me to move on with my life? Do you recall the first time I was released from Evin in June 2006? Do you recall March 9th, 2007 when I went to the Central Council? Do you recall August 8th, 2007, the afternoon I was released from prison? On the doorsteps at my father’s house you said, “Wait a little longer…” You said, “In one month I finally came to the realization that I can’t live without you.” Do you remember March 7th? I know you remember it. It was 7 1/2 years ago.

Amin, I miss everything…every single thing…every cell in my body is in pain as a result of my longing…I am tired of the small dreams that are draining me of air… Envy…envy…You don’t know what it feels like to be held in this damned cage and watch three people buried in front of your eyes; two of whom, particularly the last, were angels with exemplary characters…You can’t imagine what it feels like…and I hope you never have to experience it…

I yearn for your calm embrace…

Forever Yours,

Bahareh

June 2011, Evin Prison

 

نامه ای از بهار؛ حسرت و دلتنگی های کوچک زندان

چکیده :امین دلم برای همه چیز تنگ شده..برای همه چیز..بند بند وجودم از این دلتنگی درد می کند..خسته ام از این همه آرزوهای کوچک که خفه ام می کند..حسرت..حسرت..می دانی چیست؟می دانم که می دانی..اما نمی دانی چه حالیست که توی این قفس لعنتی مانده باشی و در عرض یکسال سه نفر را از پیش چشمت تا زیر خاک بدرقه کرده باشی!! که دو نفرشان و بخصوص این آخریشان فرشته صفتهایی بودند مثال زدنی..نمی دانی چه حالیست..کاش ندانی…

گاهی صبح ها که چشمت را باز می کنی خودت را نفرین میکنی که بیدار شدی. چه دردی بود آخر؟ داشتی خواب زندگی میدیدی؟

خواب دربند و درکه، با بچه ها رفته بودی کوه و قلیون را آنقدر کشیده بودی که فشارت زیر صفر بود به قول خودت. داشتی خواب زندگی می دیدی؟ رفته بودی تره بار و کلی میوه خریده بودی و مانده بود روی دستت که چطور از خیابان رد شی. داشتی خواب زندگی می دیدی؟ سفر رفتن، غذا پختن، توی ترافیک گیر کردن، حتی دعوا کردن. خواب زندگی کردن.. اما وقتی چشم ها باز شد دوباره همان سلول لعنتی و همان موکت کثیف و همان حکم ده ساله که چسبیده به ته تمام جمله های آینده ی زندگیت. دوباره همان صدای کفش ها و همان جیر جیر پنچره ی کوچک روی در سلول. دوباره همان دیوارها و نوشته های رویش که هر روز از یک طرف می خوانیشان که تنوعی شود برایت.

روایت روزهای زندان روایت غریبی ست که این روزها زیاد می شنویمش و راحت از کنارش می گذریم. روایت دختران و پسران جوان که آنقدر تکرار شده که برای همه عادی شده است. روایت پدران و مادران مان که قرار است سال های آرامش و پیری را در بندهای مختلف در کنار باقی زندانیان سیاسی طی کنند.

بهاره هدایت زن جوانی که دو ماه پیش همسرش جشن تولد ۳۰ سالگیش را در غیابش گرامی داشت، با احتساب رای قاضی در چهل سالگی به آغوش همسرش باز میگردد.

چهار ماه پیش امین احمدیان، همسر وی در مصاحبه ای گفت بعد از ۳۲۰ روز دستش را گرفتم و گفتم دوستش دارم. با همه ی تلخی ها معنای دوست داشتن معنای زندگی کردن در زندگی بهاره کمرنگ نیست. هنوز زندگی یادش نرفته..

نوشته ای زیر تکه ای از روزهای درون زندان بهاره است، تکه ای از دلتنگی ها، تکه ای از تاریخ بر روی دستمال کاغذی برای همسرش که در صفحه ی فیس بوک وی منتشر شده است.

با هم مرور می کنیم لحظه هایی را که ممکن است تجربه نکرده باشیم شان.

دلم می خواد بدونم کجایی، چطور روزهایت می گذرند، ساعت چند از خواب بیدار میشی؟ کی میرسی شرکت، چی می پوشی؟ کی ها حموم میری؟ حوصله داری؟ هوا برات گرمه یا سرد؟ اگه هوا آلودست یا غبارآلود تو احساسش می کنی؟ دلم می خواد بدونم با چی میری شرکت؟ دلم می خواد بدونم نور راه پله های خونمون چطوره؟ یادم رفته گفته بودی سنگ های ساختمونمون چه رنگیه؟ دلم می خواد بدونم کجا می خوابی؟ لباسهات رو چطوری میشویی؟ با کیا این مدت آشنا شدی که من نمی شناسم؟ با کیا دعوا کردی که من خبر ندارم، چی می خونی؟ چی گوش میدی؟ هنوزم تا سپیده صبح سر اینترنتی؟ دلم می خواد حال و روزگارت رو بدونم، می خوام بدونم از کجا خرید می کنی؟ تره بارتون کجاست؟ میوه میخوری اصلا؟ تابستون شده، طالبی و زردآلو و توت فرنگی و گوجه سبز و هندوانه خوردی؟خوشمزه بودند؟دوست داشتی؟دلم می خواد بدونم هنوزم اگه چای بعد از ظهرت دیر بشه سر درد میگیری؟هنوز موبایلت شارژ تموم می کنه؟هنوز فراموشش می کنی؟هنوز صبح ها سرت رو زیر شیر دستشویی میشوری؟هنوزم گاهی ماست با نون خشک می خوری؟هنوزم برای خودت یه کیف و پیراهن نو نخریده ای؟دلم می خواد بدونم وقتی به من فکر می کنی به چی فکر میکنی…دلت می خواد چی بدونی..اصلا کی ها به یاد منی؟وقتی برام خرید می کنی به چی فکر می کنی؟از گذشتمون چی یادت مونده؟حواست به سالگردهامون هست؟می دونی اول و دوم تیر ۸۲ اولین باری بود که من اومدم مجیدیه؟ و پنجم و ششم تیر۸۱ اولین باری بود که اصفهان رو به من نشون دادی؟

یادت هست روزهایی رو که خیابون ها رو گز می کردیم که با هم باشیم؟یادت مونده غروب های پارک ساعی رو؟یادت مونده زاو رو؟ یادت مونده اون قدیم ها که من رو می بردی دربند؟یادت مونده بار آخر با احمد رفته بودیم..بهار۸۷؟

یادت مونده دستپختم رو؟خودم که دیگه یادم نیست..یادت هست رفتیم ریز به ریز اسباب اثاثیه مون رو خودمون خریدیم؟یادت هست سال تحویل ۸۷ رو..یادت هست رفتیم شمال..رفتیم دریا؟احمد هم بود..یادت میاد ۱۶ خرداد ۸۱ رو که باهام اتمام حجت کردی و عتاب کردی که برم دنبال زندگیم؟یادته بار اولی که خرداد۸۵ از اوین آزاد شدم؟یادت هست ۱۸ اسفند ۸۵ را رفتم شورای مرکزی؟..یادت هست ۱۷ مرداد ۸۶ روزی که غروبش آزاد شده بودم توی پاگرد راه پله خونه پدرم گفتی:یه کم دیگه صبر کن..گفتی که توی این یه ماه تازه فهمیدم که بدون تو نمی تونم زندگی کنم؟..۱۷ اسفندمان رو یادت هست؟..هست می دانم..هفت سال و نیم پیش بود..‏

امین دلم برای همه چیز تنگ شده..برای همه چیز..بند بند وجودم از این دلتنگی درد می کند..خسته ام از این همه آرزوهای کوچک که خفه ام می کند..حسرت..حسرت..می دانی چیست؟می دانم که می دانی..اما نمی دانی چه حالیست که توی این قفس لعنتی مانده باشی و در عرض یکسال سه نفر را از پیش چشمت تا زیر خاک بدرقه کرده باشی!! که دو نفرشان و بخصوص این آخریشان فرشته صفتهایی بودند مثال زدنی..نمی دانی چه حالیست..کاش ندانی هم..

دلم آغوش آرام تو را می خواهد…تا ابد‏

بهار تو

۱۸خرداد ۹۰

اوین

  • Balatarin
    Tags:

    1 Comment

    Trackbacks

    1. Two years have passed since Bahareh Hedayat’s arrest, and she’s still locked up behind bars | Persian2English

    Leave a Response