Breaking the Language Barrier on Human Rights

A letter to Hassan Asadi Zeidabadi from his wife Atefeh

May 02, 2012

About Hassan Asadi Zeidabadi: He is a political and human rights activist.  He was born on April 27, 1984. He graduated from Allameh Tabatabai University, and is a member of the central committee of Tahkim-e Vahdat Alumni Student Association as well as the founder and the secretary of the Human Rights Committee of the Tahkim-e Vahdat alumni group.

A letter to Hassan Asadi Zeidabadi from his wife Atefeh for the occasion of his 28th birthday

Translation by Siavosh JaliliI don’t know what led you to ask me to sing for you. I leaned my head against the dirty two-layer glass window of the prison’s visitation room and whispered with fear: “Oh *morning bird, sing again! Revive my heart’s burning pain!” The lump in my throat stopped me from continuing. I was silent trying to hold back tears. You looked at me with kindness, and my heart sank. I said, “It seems our love is taller than the glass and bars that separate us.” You nodded, and we let out a bitter laughter.

Last night your mother told me the story of how your name was chosen. You were born on the anniversary of the day when Prophet Mohammad was selected by God. They were planning to name you Mohammad, but that day the body of a fallen soldier in the Iraq-Iran war was brought home. His name was Hassan, and his mother, while crying and wailing on the torn body of his son, asked your mother to name you Hassan so you may bear the name of her fallen son…


The child of spring

I remember in 2009 when I saw you after you were in solitary confinement for two weeks. Your mother was unable to come [with me because of her illness]. You told me, “Tell my mother that I am motivated to step in the path of truth and freedom, just like Hassan.” I delivered the message to your mother. Tears overwhelmed her, but I could hear her whispering, “May God protect you and be your guardian.”  A few nights later, she dreamed about martyr Hassan’s mother…

My love

Our fate is such that the judicial and security systems have concentrated all their efforts [on an act that is not part of their duty:]  to test the limits of our patience and tolerance. They say, “Even though [Hassan Asadi Zeidabadi] was issued a five-year prison sentence, we will not release him or grant him furlough. He will also not be allowed in-person prison visits or to make phone calls.”  Why? For what reason? Based on which written domestic law, and based on which unwritten law of humanity and conscience [is he deprived of his rights]? They have no reply. They just want to test our patience.

But, it does not matter. The harder their tests become, the higher our scores will be. There will be the day of Judgment, when God shall judge all. We are looking forward to that inevitable day.

Dear Hassan,

For nearly two years I have been visiting you for 20 minutes, and sometimes five minutes more, every week. I think the prison’s weekly visitation hall is the most vulnerable place in the world for our meetings. Yet, every week, you, I, and dozens like us impatiently look forward to be present in this vulnerable place. We touch the glass, we talk and chat into the handset. The last scene is the falling curtain that cuts off our contact, and we are left cursing it! The end of the story is that we watch on as our loved ones are returned to their prison cells. We bear a thousand unsaid words in our hearts. This is our weekly story. It does not get old, it does not become regular, and we do not get used to it. It is the story of lives locked up in a time and space.

My husband,

I wish you were here so I could hold your hand and give you a flower as a token of appreciation for all your goodness and  companionship. However, this is the second consecutive year that you are in a small room in ward 350 of Evin prison, and I am in a house that awaits your presence impatiently. I turn to the sky and pray to God that you remain **Green and on the blessed course of freedom that you have chosen. I am proud of you from here, far from you, close to your home and family.

Happy Birthday!

Your wife, Atefeh
April 27, 2012


*Morgh-e Sahar, or “morning bird” or the “bird of dawn”, is the title of a song by Bahar, an Iranian poet. The theme of the song is struggling for freedom, struggling against tyranny.

**Refers to the Green Movement.


نامه همسر حسن اسدی‌زیدآبادی به مناسبت تولد همسرش: قامت علاقه ما از اراده‌هایی که ما را از هم دور کرده‌اند، بلند‌تر است

جمعه 8 اردیبهشت 1391

ادوارنیوز: عاطفه خلفی، همسر حسن اسدی زیدآبادی، عضو شورای مرکزی و مسوول کمیته حقوق بشر سازمان دانش آموختگان ایران (ادوار تحکیم وحدت) به مناسبت تولد همسرش نامه ای خطاب به وی نوشته است.

خلفی در این نامه از ملاقات هایش با همسرش می نویسد و عنوان می کند «انگار قد علاقه و دلبستگی ما از شیشه ها و میله ها و اراده هایی که ما را از هم دور کرده، بلندتر است».

وی در ادامه از «دستگاه های قضایی و امنیتی» به عنوان «سنگ محک صبر» خانواده های زندانیان نام برده و تاکید می کند «می خواهند صبر ما را اندازه بگیرند، مهم نیست هر چه امتحانشان سخت تر باشد ما نمره بهتری خواهیم گرفت».

حسن اسدی زیدآبادی، دوازدهم آبان ماه سال ۱۳۸۸ بازداشت شد و پس از ۴۰ روز با قید ضمانت آزاد گشت، وی بار دیگر در تاریخ ۳۱ مرداد ماه سال ۱۳۸۹ توسط نیروهای امنیتی دستگیر و در تاریخ ۱۴ شهریور ماه همان سال پس از اتمام بازجویی ها، از سلول انفرادی به سلول های چند نفره بند ۲۴۰ اوین منتقل شد.

در 12 مرداد 89، در شعبه 28 دادگاه انقلاب اسلامی به ریاست قاضی محمد مقیسه محاکمه و در روز 21 شهریور همان سال حکم 5 سال حبس تعزیری به اتهام «اجتماع و تبانی به قصد برهم زدن امنیت ملی»، «تشویش اذهان عمومی»، «شرکت در تجمعات غیرقانونی» و «تبلیغ علیه نظام» و همچنین یک میلیون ریال جزای نقدی به اتهام «توهین به ریاست جمهوری» به وکیل وی ابلاغ و سپس به بند ۳۵۰ اوین منتقل شد.

حکم وی در دادگاه تجدید نظر تایید شد و هم اینک در بند ۳۵۰ دوره محکومیت خود را در سپری می کند.

آنچه می خوانید نامه عاطفه خلفی، همسر وی برای روز تولد اوست.

قد علاقه ما از اراده هایی که ما را از هم دور کرده، بلند تر است

نمیدانم چه شد که گفتی برایم بخوان. سرم را به شیشه های دوجداره کثیف سالن ملاقات تکیه دادم و با ترس و آرام زمزمه کردم : “مرغ سحر ناله سر کن داغ مرا تازه تر کن ” بغضی راه گلویم را گرفت و دیگر نتوانستم ادامه دهم سکوت کرده بودی و من هم با اشکهایم کلنجار می رفتم با محبت نگاه کردی ، دلم لرزید . گفتم انگار قد علاقه و دلبستگی ما از شیشه ها و میله ها و اراده هایی که ما را از هم دور کرده بلند تر است . سرت را به نشانه تایید تکان دادی و خندیدیم، تلخ .

دیشب دوباره مادرت برایم داستان نامگذاریت راتعریف کرد. روز مبعث حضرت پیامبر به دنیا آمده بودی و قرار بود نامت را “محمد” بگذارند اما در همان روز پیکر شهیدی از اعضای خانواده را از جبهه می آورند که نامش حسن بوده و مادرشهمراه با سوز و ضجه بر پیکر پاره پاره پسرش از مادرت می خواهد که نامت را “حسن” بگذارند تا تو بشوی هم نام فرزندش شهیدش…

مولود فصل زیبای بهار

یادم می آید که وقتی بعد از دو هفته انفرادی در سال ۸۸ دیدمت و مادرت نتوانسته بود به خاطر بیماری بیاید گفتی:” به مادرم بگو تمام انگیزه ام قدم برداشتن در راه حق و برای آزادی است همانند حسن” . این را به مادرت گفتم اشکهایش امان نمی داد اما شنیدم که زیر لب می گفت: “خدا پشت و پناهت باشد”. و چندی بعد مادر آن شهید را در خواب دیده بود…


تقدیر ما این شده است که دستگاه های قضایی و امنیتی که طبق قانون وظایف دیگری را بر عهده دارند تمام نیرویشان رادر این مدت به کار بگیرند و خود را سنگ محک صبر ما قرار دهند. می گویند5 سال محکومیت دارد،آزادش نمی کنیم، مرخصی نمی دهیم، ملاقات حضوری ممنوع حتی تلفن هم نخواهد زد، چرا ؟ برای چه ؟ طبق کدام قانون نوشته شده کشور و طبق کدام قانون نانوشته انسانی و وجدانی؟ هیچ نمی گویند فقط می خواهند صبر ما را اندازه بگیرند! مهم نیست هر چه امتحانشان سخت تر باشد ما نمره بهتری خواهیم گرفت. روز داوری هم هست روزی که خداوند بزرگ همه ما را داوری خواهد کرد . تمامی امید مان به آن روز است . روزی که از آمدنش گریزی نیست.

حسن جان

اکنون نزدیک دوسال است که هفته ای بیست دقیقه به دیدنت می آیم و گاهی اوقات 5 دقیقه بیشتر! به نظرم سالن ملاقات هفتگی ناامن ترین جای دنیا برای دیدارمان باشد اما هر هفته من و تو و ده ها نفر مثل ما بی تاب این ناامن ترین جای دنیا می شویم. به شیشه ها دست می کشیم ، با گوشیها درد و دل می کنیم و تصویر آخر آن پرده ایست که به ناگاه پایین می آید و تمام ارتباط ما را قطع می کند و ما از سر عصبانیت لعن و نفریش می کنیم . آخر این قصه هم آن است که با هزاران حرف ناگفته از بین درزها رفتن عزیزانمان را تماشامی کنیم …. این قصه زندگی ماست که هر هفته تکرار می شود ، نه کهنه می شود نه عادی می شود و نه به آن عادت میکنیم ، قصه زندگی هایی که چندیست بر روی یک ساعت و مکان قفل شده است.


دلم می خواست اینجا بودی، دستهایت را می گرفتم و شاخه گلی را به نشانه سپاس برای همه خوبیها و بودنت در کنارم تقدیمت می کردم امابرای دومین سال پیاپی است که تو در اتاق کوچکی در بند ۳۵۰ اوین هستی و من هم در خانه ای که بی قرار حضور توست . برای همین رو سوی آسمان، پایداریت را در راهی که در مسیر مبارک سبز بودن و آزادی برگزیده ای از خداوند مهربان می خواهم . به حضورت در اینجا در همین فاصله دور و نزدیک به خانه و خانواده ات افتخار می کنم و تولدت مبارک.

همسرت عاطفه

۸ اردیبهشت ۹۱

  • Balatarin
    Tags: , ,

    Leave a Response