Persian2English

Breaking the Language Barrier on Human Rights

Hossein Ronaghi Maleki Sends Message from Prison on His Birthday

July 04, 2013

Photo of Hossein Ronaghi Maleki's mother, Zoleykha Mousavi, after she had said her goodbyes to Hossein as he boarded a plane from Tabriz airport to return to Evin Prison in Tehran.

Persian2English July 5 is Hossein Ronaghi Maleki’s 28th birthday. He is an activist and blogger who was arrested on May 18, 2013 and has been imprisoned in Evin since then.

A close source has released an open letter Hossein has written from prison on the occasion of his birthday. Rasa News has published the message online. 

By Hossein Ronaghi Maleki
Translation by Persian2English 

Unfortunately, because I didn’t want my mind and thoughts to be held captive while my physical being was free, I had to return to prison. Even though I had chosen to turn myself in [as per the summons order], it was still a difficult [decision]. I returned to prison, even though I knew that I would not be released any time soon. I’m spending my birthday in prison. It’s hard, not because I’m imprisoned, but because I’m envisioning my family (with their hearts full of sadness) holding a small celebration for me in my absence. They want me to know that they’re thinking of me, and that hurts me. The thought of my mother’s tears extinguishing the flames of my birthday candles makes my heart hurt. What a painful and depressing image.

Don’t wish me a happy birthday; instead, please send your greetings to my mother, the person who gave birth to me and raised me. Send her greetings for the way she is steadfast, like a mountain in the face of adversity and hardship, in order to raise me as a good person.

Respect for the tears my mother has shed for me and others like me [the political prisoners] on the path to freedom. Respect for my mother’s big heart, which hears my cries and is my haven, and can turn fear and anxiety into courage. Respect to her motherhood and womanhood, and for her unconditional and unwavering love. She is a person who doesn’t yield in the battle with darkness.

Please send your greetings to my mother. [Be with her]. Don’t allow my absence to cause her pain. And, don’t forget, there are no real birthdays in prison.

 

دل نو شته ای از حسین رونقی در سالروز تولدش از زندان اوین

رهسا نیوز: حسین رونقی ملکی در سالروز تولدش با نگارش دلنوشته ای از زندان، خواست تا سالروز تولدش را به او تبریک نگویند، بلکه به کسی که او را به دنیا آورد و چون کوهی استوار او را مثل یک انسان به بار اورد تبریک بگویند.

وی در قسمتی از نامه اش نوشت:” به پاس اشک هایش که در راه آزادی من و ما جاری شده اند ، به پاس قلب بزرگش که پناهگاه و فریادرس است و گمگشتی و هراس در پناهش به شجاعت می گراید ، به پاس مادر و زن بودنش و محبت بی دریغش که فروکش نمی کند و انسانیتی که در نبرد با ظلمت و تاریکی از پا در نمی آید به مادرم تبریک بگویید و نگذارید جای خالی فرزندش او را آزار دهد . و یادمان نرود که روزهای زندان تولد ندارد “.

متن کامل این دلنوشته که برای انتشار در اختیار رهسا نیوز قرار گرفته، بشرح زیر است: 

متاسفانه برای آنکه نخواستم افکار و روحم اسیر باشد و جسمم آزاد ، باید به زندان برمیگشتم . هر چند که دانسته خود را به چارچوب قفس سپردن سخت بود . به زندان برگشتم هر چند که می دانستم به این زودی ، سلام دوباره به زندگی نخواهم کرد . سالروز تولدم را در زندان میگذرانم . سخت است ، نه اینکه در زندان باشم ، بلکه تصور اینکه خانواده ام بدون حضور من با دلی غمگین برایم جشن تولد کوچکی می گیرند تا به من بگویند با تو و به یاد تو هستیم مرا آزار می دهد . قطره های اشک مادرم که شاید شمع های تولدم را خاموش کنند قلب مرا به درد می آورد . چه صحنه ای درد ناکی را خانواده ام به تصویر می کشند و از این زیبایی چه غمگینم من !

سالروز تولدم را به من تبریک نگویید ؛ به او که مرا به دنیا آورد و در راه بزرگ کردنم چون کوهی استوار در مقابل سختی ها و دشواری ها ایستاد تا مرا انسان به بار آورد تبریک بگویید .

به پاس اشک هایش که در راه آزادی من و ما جاری شده اند ، به پاس قلب بزرگش که پناهگاه و فریادرس است و گمگشتی و هراس در پناهش به شجاعت می گراید ، به پاس مادر و زن بودنش و محبت بی دریغش که فروکش نمی کند و انسانیتی که در نبرد با ظلمت و تاریکی از پا در نمی آید به مادرم تبریک بگویید و نگذارید جای خالی فرزندش او را آزار دهد . و یادمان نرود که روزهای زندان تولد ندارد .

 

اشک رازی ست

لبخند رازی ست

عشق رازی ست

اشک آن شب لبخند عشقم بود .

 

قصه نیستم که بگویی

نغمه نیستم که بخوانی

صدا نیستم که بشنوی

یا چیزی چنان که ببینی

یا چیزی چنان که بدانی …

 

من درد مشترکم

مرا فریاد کن

  • Balatarin
    Tags: ,

    Leave a Response